بارون رحمتت
سلام می بینی كه سرمو انداختم پائین و رو ندارم نیگات كنم. بغضتو دارم ولی روم نمی شه بتركونمش یاد روزایی می افتم كه چقدر باهام مهربون بودی خوشحال بودم از اینكه كنارت بودم حست میكردمو خیلی وقت بود كه تنهائیام یادم رفته بود. مشكلاتم كمتر شده بود تا اینكه من یادم رفت كه تو . . . میدونم در حقت جفا كردم میدونم برات كم گذاشتم خیلی چیزای دیگه رو هم یادم میاد كه چقدر نسبت بهم مهربون بودی حالا هم اگه میبینی با این حال خرابم اینجوری و تنهائی جلوت وایسادم اونم با دستای خالی بخاطر همون مهربونیته اینكه لطفتو ازم دریغ نكنی من كه نه ولی خودت میدونی خیلی از آدمایی كه توو این شهر دارن زندگی میكنن چشمشون به رحمت تو خوشه باران رحمتت رو ازمون دریغ نكن و بخاطر خاكی كه روش پا میذاریم بخاطر برفی كه وقتی چشممون بهش میخوره از زیبائیش توو پوست خودمون نمی گنجیم بخاطر بارونی كه برامون میفرستی تا نعمتهات رو بیشتر و بیشتر درك كنیم با اینكه ما آفریده هات بهم رحم نداریم ولی باران رحمتت رو ازمون دریغ نكن دل همهِ ما بارونیه بارونی كه خودت برامون گذاشتی و موقعی كه داشتی میفرستادیمون اینجا بهمون گفتی: جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم. ببین چشام بارونیه ولی دلم بارون تو رو میخواد بارون از اون آسمون آبی كه توش پروازمون دادی خیلی دوست دارم صبح با صدای بارونت كه داره میخوره پشت پنجرهی اتاقم بیدار بشم چون میدونم همه توو اون لحظه یه لبخند از ته دلشون برای شكر گذاری رو به آسمونت دارن نگاه میكنن.

خالیه خالیم دیدی وقتی آدم تنهاست توو فكرش هزار هزار حرف و حدیث رو مرور می كنه توو سرو كلهی حرفای خام و نپخته میزنه و اونا رو برای خودش تفسیر می كنه فكر میكنم این قسم تفكرات داره كم و كمرنگ تر می شه یه روز از خواب بلند می شم می بینم كنارمی سرتو گذاشتی رو بازومو چشماتو بستی یادم نیست كی خوابم برد فقط می دونم وقتی داشتی میومدی كه صورتم خیس خیس بود یه قطره اشك از یه چشمه وقتی می جوشید تو رو برام آورد داشتم صورتت رو فوت میكردم كه از رو بازوم سر خوردی افتادی رو بالشتم تا همیشه بالشتم بوی زلالیه چشماتو بده. بی خی خی اینا رو وللش بیا توو بغلم

- 23:26 1389/11/3

ای خدای مهربون دلم گرفته شاید راست باشه كه میگن توو روزای باروونی آدم بیشتر حضور خدا رو حس میكنه چون روح آدمی با اون لطافت بارون هم نوا می شه شایدم دلش میخواد مثل آسمون خدا بباره ابرایی كه توو چشمهی چشمات گیر می كنن یه چیزی توو گلوت سنگینی میكنه یه شونه میخوای تا سرتو روش بذاری یا یه كف دست كه صورتت رو لمس كنه تا صورتت خیس بشه سینه ت باز بشه نفست در بیاد ولی بازم بر میگردی توو همون اتاقت و تنهایی . . . دستات زیر سرته و یه پاتم از تخت آویزون خیره به سقف زول زدی به چی؟ نمی دونی كجایی؟ نمی دونی چرا . . .؟ نمی دونی چشماتو می بندی و جز تاریكیه شب كه توو چشات لونه كرده چیزی رو حس نمی كنی تق تق صداش كه می زنه به پنجرهی اتاقت تو رو از خواب بیدارت می كنه نمی خوای بلند شی بهش میگی برو میخوام امروز یه خورده بیشتر بخوابم اصلا برای چی باید بیدار شم برای كی؟ كه چی بشه؟ ولی هنوز با انگشت قشنگ و كشیدهش داره به شیشهی پنجره می زنه ول كنت نیست چشماتو كه باز میكنی نور پنجره پلكاتو می بنده دیگه بسه هر چی دستتو جلو چشات گرفتی تا نور اذیتت نكنه پنجره رو كه باز میكنی بوسه هاش صورتت رو خیس میكنه تازه می فهمی كه بخاطر بوسیدنت چقدر توو این هوای سرد منتظرت بوده تا صبح اول وقت وقتی بیدار بشی چشمای قشنگتو ببینه وای كه چقدر دیرم شده دیدی دیدی اینقدر سرمو با خودت گرم كردی تا داشتم از سرویس جا می موندم پنجره رو كه می بندی بازم با هر چی التماس بود خودشو از لای پنجره با بار سرد میزنه به صورتت تا آخرین یادگاریشم جا نمونه صورتت رو كه پاك میكنی و می شینی روو تختت یه آآه میكشی یا نه این یه نفس راحت بود احساس سبكی میكنی ولی همچنان در خیال دیشب و سقف و تاریكی

یادم میاد تصمیمای مهم یا مشخص كردن خیلی یزا توو ندگیمو توو عمق تنهائیام گرفتم.همونجا كه توو خلوت چاردیواریه دلم با خودم و چشمام تا صبح شونه به شونهی هم ركاب می زدیم. باز یادمه دو سال پیش از وزن زیاد ناراحت بودم ولی حالا خیلی با این موضوع راحت ترم یادمه همیشه به خودم لقب كسر ثانیه میدادم اونم از بابت اجرای خیلی از تصمیایی بود كه كلی وقت گذاشته بودم و فكر كرده بود باز یادمه اول سال گذشته میدونستم سال سال پر تلاشیه ولی نباید بی افتم و نی افتادم حالام دارم فكر میكنم كه یكساله كه دارم بهش میكنم یكساله كه از اینكه سال قبل نتونستم صعود كنم چقدر ذهنمو درگیر كرده بود ولی با تمام مشقتهای سال قبل و كش مكش های صدتا یه غاز زندگی سمت و سوی تمام كارام همش به همون صعود می رسید حالا هم هنوز توو مسیر صعودشم میدونم راه خیلی سختی رو پیش رو دارم میدونم یه بار دیگه مثل قبل باید دوباره دستمو به زانوم بگیرم و با یه یاعلی شروع به تلاشی مضاعف كنم یاد اون فیلمی افتادم كه توو مسابقات توو 1800 متر همیشه اول می شد ولی توو مسابقه 4000 متر كم می آورد صاحبش هر چی تلاش كرد نتونست اسب رو آماده كنه و درست آخر اسب توو مسابقهی 4000 متر تلف شد. یعنی از همون اول معلومه كی واسه چس ساخته شده؟هووم؟ فكر نمی كنم.اگه اینجوریه خیلی از معادلات زندگیم كه من هیچ نقشی تووش نداشتم درست در نمی اومد حالا هم به پشتوانهی خیلی از تفكرات و تلاشها میگم: من میتونم به دماوند صعود كنم. و تمام فكر و ذهنم و تلاشم فقط به دماونده فقط به صعود فكر میكنم منمیتونم یه بار دیگه خیلی چیزا رو به خودم ثابت كنم توو راه اجرای این تصمیم كه باعث شد ناخواسته تووش بی افتم شیوهی جدید زندگیم رنگ و بوی تازه ای به خودش گرفته. و میدونم توو این روش جدید زندگی می شه روش نوین دیگه ای رو هم رقم زد. به شرطی كه با دید باز قدم برداریم. و این شدنیه چون ....... من میتونم.

تمام حقیقت اون چیزی نیست که می بینی. چیزایی رو که میبینیم حتی تشخیصش هم برامون مشکله. یه جورایی مثل تابلوی لبخند ژکوند اون خدا بیامرز می مونه. نه می دونی داره بهت لبخند می زنه نه می دونی داره مسخره ت می کنه ،یا حتی درک این موضوع که به صلیب نکشیدنش بلکه صلیبشو خودش کشید. حقیقت چیزیه توو تاریکیه یه غارتار عنکبوت گرفته و انتخاب توئه که مشخص می کنه توو کدوم راه گام برداری ولی یادت باشه توو هر راهی که می ری خودتو گم نکنی و به طبیعت و قانوناش احترام بذاری وهرجا که قانون طبیعت رو بهم بزنی باید تاوان بدی .کِی یه شو فقط خودت می فهمی! ... روهان