بسم ربّ "تو"
این پراکندگی ذهن که هرچی سعی می کنم متمرکز بشم تا از یه جایی شروع کنم ،توو این چند سال مختص فقط سال میمونه . تا بحال به این افسار گسیختگی ذهن نرسیده بودم که بدونم چی می خوام بنویسم ولی ندونم از کجا باید شروع کنم این بود که تصمیم گرفتم شروع به نوشتنشون کنم که این سال میمون با تمام شیطنت ها و ادا و اطواراش بدجور چزوندتمون و بد جور زخمای روو تنمونو که خشکیده بود با درد کندیم و میمون بازیه زمانه خودشو توو قالب خلق الله نشون داد .
پوست انداختیم .
حرف آخر
من که می دانم
تو ترجمان تمام شعرهایی
نه فال می گیرم
نه فروغ می خوانم
بسم ربّ تو
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۱۲/۲۸ ساعت توسط محسن چراغی
|
تمام حقیقت اون چیزی نیست که می بینی. چیزایی رو که میبینیم حتی تشخیصش هم برامون مشکله. یه جورایی مثل تابلوی لبخند ژکوند اون خدا بیامرز می مونه. نه می دونی داره بهت لبخند می زنه نه می دونی داره مسخره ت می کنه ،یا حتی درک این موضوع که به صلیب نکشیدنش بلکه صلیبشو خودش کشید. حقیقت چیزیه توو تاریکیه یه غارتار عنکبوت گرفته و انتخاب توئه که مشخص می کنه توو کدوم راه گام برداری ولی یادت باشه توو هر راهی که می ری خودتو گم نکنی و به طبیعت و قانوناش احترام بذاری وهرجا که قانون طبیعت رو بهم بزنی باید تاوان بدی .کِی یه شو فقط خودت می فهمی! ... روهان