بمناسبت سال تحویل ۱۳۹۲
18:00 1391/12/27

گیر کرده بودم توو ماهیت و وجودم ،وجودم هر لحظه که نه ،ولی هر چند وقت شکلی به خودش می گرفت و رنگ عوض میکرد و هر روز تلخی و شیرینی های زیادی رو می چشیدم که برام تازگی داشت.

گاهی خودم ،گاهی محیط آنچنان وجودی ازم درست می کرد که خودمم از شکل جدیدم حیرت زده می شدم تا اینکه انقدر غرق شدم که شدم عین محیط. . .!زندگی به قول خیلی ها ماشینی ،اثر خودش رو گذاشته بود و خیلی وقت بود که دیگه رنگ خودم رو فراموش کرده بودم و رنگی شده بودم که گرما و حرارتش تمام کسایی که از کنارم رد می شدن باعث می شدن نور و حرارتم متلاطم بشه و گرمام گاهی اونقدر زیاد می شد که همه چی رو می سوزوند ،خودم رو بیشتر. . .!

وضع موجود وضعی نبود که دنبالش بودم ،چیزی نبود که از بودنم تصور میکردم و انتظار داشتم.شده بودم چیزی که نمی خواستم و دوست نداشتم ،دیگه هیچ گردابی نمی تونست توو یه نقطه جمعم کنه.باد همچنان می وزید .گاهی اونقدر که شعله م روو به خاموشی می رفت و گاهی اونجوری که همه چی رو می سوزوند.محیط چیزی برام کم نذاشته بود و شخصیتم رو کرده بود مثل تخم مرغی که زدیش به دیوار و له شده بود.

تا اینکه دریچه ای باز شد.

یه طیف نورانی یواش یواش اثرشو روو همه چی گذاشت.

یه دریچه به آسمون

پنجره ای به کوهستان

و بهار مثل در باغ سبز منو دنبال خودش کشوند. . .!

تجربه ی جدید کوه یا دوره ی جدید کوهنوردی مثل بقیه ی اتفاقاتی بود که دست رد به سینه ش نزدم ولی این اتفاق یه فرق کوچولو با بقیه ی اتفاقات داشت. . .!اونم اینکه عوض خالی کردم من و تهی شدنم داشتم از یه چیزی که برام نا آشنا بود پر می شدم.نمی دونستم چیه ولی دوسش داشتم.چون مثل بقیه نبود.بقیه ی اتفاقات به یه نظر یا یه کنجکاوی یا کنکاش همه ِ داستانش برملا می شد و پی به تمام ماهیت وجودیش می بردی ولی کــوه نه برای من و نه برای بقیه ی همنوردام ،هر کدوم از صعودهامون با اینکه تکراری هم بود یه تجربه ی جدیده و هر بار یه جور باهاش عشقبازی می کنیم تا توو آغوشش آرووم و بی دغدغه فرو بریم .

فهمیدیم که کوه با کسی شوخی نداره و قوانین خاص خودش رو داره و هیچ وقت عوض نمی شه ،هیچ وقت دورت نمی زنه ،هیچ وقت تحت هیچ شرایطی به هیچ چیز نمی فروشتت ،قوانینش قوانین خاص طبیعیه خودشه که همیشه بوده. . .! فقط باید کشفش کنی.باید اینقدر بری توو دلش جا خوش کنی و اون پرتت کنه بیرون ،باید اونقدر سمج بازی دربیاری و قانوناشو از حفظ کنی تا اونم با آغوش باز و گرمش مأمنی باشه برای تو. . .!

آخه می دونی چیه. . .؟

چند دسته از آدما هستن که به سمت کوه میان.یه دسته اونایی که عکسی ،صحنه ای از کوه دیدن و مشتاق شدن تا از نزدیک این صحنه ها رو ببینن و یه دسته اونایی هستن که حس کنجکاوی و کنکاش نمی ذاره سرجاشون بشینن و همش می خوان زندگیشون هیجان داشته باشه و دسته ی دیگه اونائی هستن که از کلی دغدغه و ناهنجاری توو شهر فرار می کنن و به طبیعت پناه میارن. . .!

قوانین کوه قانون های ثابتی هستن که ثبات دارن.دقیقاً با یه موجودی طرف هستم که قوانین دوستی با اون رو از قبل می دونم یا باید اونقدر در موردش مطالعه کنم تا موقع ارتباط با اون به مشکل برنخورم.

قوانین ثابت ،ثبات شخصیت ،محکم و استواری ،غرور و عظمت و سکوت کــــوه. . .!

کوه با کسی شوخی نداره و با کوچکترین اشتباه مطمئن باش گاهی بزرگترین تاوان زندگیتو می دی.پس سعی میکنم اشتباه نکنم . می دونم این تاوان دادن ها بخاطر بی رحمی کوه نیست و قوانین اونه و بخاطر ضعف من که اگه اتفاقی برام می افته پس حتماً جایی ،چیزی برای خودم کم گذاشتم و درست نشناختمش.اون کوهه و جایگاهش مشخص ولی من برای عشقبازی با اون خیلی چیزا کم دارم. . .!

توو فصل بهار اونقدر بدنش لطیف می شه که صبح ها شبنم ِ روو برگهاش اینو توو ذهن آدم می ندازه که انگار تازه از زیر دوش حموم اومده بیرون و توو تابستون داغیش ،عرقمو با نفس های بریده از چاک چاک بدنم بیرون میاره و پائیز پادشاه فصل هاش غلطیدن روز تنی که صدای خش خش اون همیشه لوم می ده و زمستان با اون پوست سفید و شیشه ای همراه با پاکوبی به رنگ سبز رگهای بدنی پر از پیچ و خم که گاهی فقط دوست دارم با چشمام روی پیچ و تاب بدنش راه برم. . .!

بودن با تو ثباتی رو بهم می ده که از توو محکمم می کنه .پیچ و تاب پاکوبت جوری بزرگم کرده که هر آدمی که جلوم قرار می گیره هر چقدر که بخواد میتونه منعطفم کنه .هم پا شدن با تو توی هر فصلی خلق و خوی خاصی می طلبه .حواسم باشه که توو فصل بهار سنگ ریزه ها ی تنت خیلی حساس و زمینت خیلی سست می شه که هر آن امکان داره از لبه ی دره ت پرتم کنی یا توی زمستونت تا وقتی آفتاب رقیب عشقیم نشده و برفهات رو سست نکرده و لیز نشدن ازت صعود کنم.باید به خیلی چیزای تو حواسمو جمع کنم.

کاری کردی باهام که هر وقت ازت جدا می شم و میام داخل شهر تازه فرق دوستی با تو و یه سری آدم رو می فهمم .گاهی از عکس العملی که باید براشون نشون بدم متعجب می شم چون نمی دونم چی میخوان و من باید چیکار کنم یا حتی کارهایی انجام می دن که توی هیچ قانون و عرفی نوشته نشده.بیشتر که فکر میکنم می بینم بنا نسبت ،دوستی با کوه به خیلی از دوستی های اجتماعمون می ارزه .

 توی کوه بودن یه حس قشنگه که با هر بار صعود با یه حال خیلی خوب دوباره متولد می شی همونطوریکه هر سال خیلیامون فقط یکبار اونم شاید دعا کنیم

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا

الی احسن الحال

بلکه کمکمون کنه تا جایی بایستیم تا خودش رو(خدا رو) بهتر ببینیم.

سال شمسی من هر سال یکبار تحویل می شه ولی روحم توو هر صعود از کوه پرواز می کنه واونقدر از این هوا دم می گیرم که  می شم هم هوای کوهستان و هیچ جایی برای تولد دوباره ی من ،بهتر از کوهستان نیست...روهان