دیگه خسته شدی؟
باز دوباره طعم هر چی كه توو دنیاسو خدا داره برام مزه مزه می كنه.این روزا خیلی یاد فیلم بید مجنون می افتم.كه توو تسلیم نشدن و زانو نزدن راهی پیش روی آدم باز می شه كه مثل همین برنامه كوهنوردیه این هفته مسیر و گم میكنیم و با اینكه میدونیم مسیر به اونجایی كه ما فكر میكنیم نمی رسه و شك داریم كه حتی به مقصد برسیم ولی حلاوت و شیرینیه مسیر اینقدر برام مزه میده كه بی خیال مقصد و قله راه رو عشق. به چیزی فكر نمیكنم.به چیزی گیر نمیدم ولی با این حال همیشه سر راه زندگی گره های كوری سبز می شن كه باید یا بازش كنی یا از روش بپری .توو این مسیر رسیدن تشخیص راه از بی راه چقدر مشكله و با هر تنشی امكان اینكه به یه قلهی دیگه برسی خیلی زیاده.بازم رفتیم سر هدف ولی من كه داشتم به مسیر فكر میكردم .میدونم برای رسیدن باید رفت ولی اینم میدونم كه رسیدن پای راهوار میخواد نه جادهی هموار.فی الحال كه جاده پر از دست اندازه و لغزندهس.خیلیا توو این شلوغی تنهام گذاشتن .تنهام گذاشتن.تنهام گذاشتن.بی خی خی.یه چی بگم ؟بگم؟بگم؟میگمااااااااااااااااااا... زیر برف بودم و چائیم داشت بخار میكرد .دستامو گذاشته بودم دور لیوان كه گرم بشه .یه جورایی چایی رو بغل كرده بودمو صورتمو بالاش نگه داشته بودم تا صورتم گرم بشه چشام بسته بود و بازیه گرما رو صورتم رو داشتم حس میكردم.تمام گرما داشت روو یه نقطه جمع می شد.لبام دیگه داشت می سوخت چون تمام گرماشو روو لبام حس میكردم .چائیم كه تموم شد رفتم كه صورتمو بشورم و برم بیرون آب رو كه به صورتم زدم و دستمو رو لبم كشیدم كف دستام چرب و قرمز شده بود.


دیشب دخترم پیشم بود.نمی دونم چرا هر وقت راه رفتنشو نگاه میكنم بند بند دلم تكون میخوره.میخوام بچسبم بهش.یادم میاد موقع به دنیا اومدنش وقتی یكی درو باز كرد و گفت آقا مباركه دخترتون به دنیا اومد یه چیزی وسط سینه م مثل بادكنك تركید یا مثل حباب توی آب از آب میزنه بیرون اونجوری شدم.حس عجیبی بود.گاهی از شدت دوست داشتنش اینقدر دیونه می شم كه می چلونمش و فشارش می دم .گاهیم از دستم در می ره از شدت دوست داشتن میزنم به بازوش.خودمم ناراحت می شم اون گریه میكنه.بغلش میكنم.ببخش منو بابا.كسی رو ندارم.تنها كسی كه واسم مونده توئی.دوست دارم ذره ذره بزرگ شدنت رو جلوی چشام ببینم.تمام تلاشم اینه كه نشكنم برای تو.یه زمان بود از مرگ نمی ترسیدم.هیچی به اسم مرگ برام وجود نداشت.ولی از وقتی نشستی توو دلم وقتی حس مرگ رو پیدا میكنم فقط چهرهی تو میاد توو نظرم.دوست ندارم برم.قربون چشمای سیاه و نمكیت.امروز روز تولد باباس.همون روزی كه شبش میخواستی قلكتو بشكونی و واسه بابا هدیه بگیری.عزیز نازنینمو جیگرتو بخورم كه به فكر تولد بابایی.خیلی دوست دارم باهم همنورد بشیم.دوتایی بریم كوه.دوتایی زیر چتر خدا با یه هوای دونفره .دستتو بذار توو دست بابا بابا هم تكیهشو میده به یه طناب آسمونی .هیچی برای نگرانی وجود نداره.چشماتو ببند خوشگل بابا. چشماتو ببند و بیا توو بغل بابا.بابا دیگه هیچی از دنیا نمی خواد

گاهی بدون اینکه بخوام به خیلی چیزا فکر می کنم.حتی به تو!گاهی اصلا حواسم نیست.دلم یه وره...چشمام جای دیگه...اونوقته که شاکی می شی که هوی حواست کجاس؟دریغ از اینکه روحم داره باهات موج سواری میکنه... گفتم که گاهی اصلا حواسمون نیست.قطره قطره می ریزه روو سنگ تا سنگ سوراخ بشه و گاهی قطره قطره گدازاه های آتشفشان فوران می کنه و سرد می شه و می شه سنگ های آتشفشانی که از سنگ هم سخت ترن.هر دوتاش قطره قطره استحاله شدن.بدون اینکه بفهمیم چه بلایی داره سرمون میاد.اغلب پی هوایی میگردم که هوائیم کنه.اغلب دنبال بادی هستم که موهامو پریشون کنه.گاهی طوفان گاهی نسیم.گاهی مثل یه باد خنک میخوری توو صورتم.همون موقع س که چشامو می بندمو تمام اندامت رو زیر دندونام و زبونم حس میکنم.نمی خوام چشامو باز کنمو ببینم که تو نیستی کنارم.استحاله شدم.آره؟آره؟واقعا اینجوری فکر میکنی؟اگه اینجوریه پس چرا خیلی وقتا بدون اینکه بخوای به چیزایی فکر میکنی که راهی برای بهتر شدنش پیدا کنی؟تو فکر میکنی همین که بتونی سرپا باشی برات کافیه؟آیا اینه حق تو از زندگی؟... یه وقتایی یه جورایی شعارمون این بود که: همراه شو عزیز...همراه شو...!مگه دنبال همین نبودی؟مگه نمیخواستی یه تکون به جسمت بدی و اگر شد افکارتو از دنیای در هم پیچیده ت خلاص کنی جوری که پرتت کنه به جایی که احساس سبکی کنی؟هوووممم آیا واقعا دنبال این بودی که همینجایی وایسی که انتظارشو داشتی؟... موندم.خدائیش موندم یه روز توو بابالقبله وایساده بودم یکی توو گوشم گفت با ما بیا.همون وقت بود که سرمو مثل یه بچه ی آدم انداختم پائینو دنبال جماعتی رفتم که اصلا نمی شناختمشون.یکی از بهترین سفرام بود که حس پرواز بهم دست داد.هیچوقت یادم نمیره ....استحاله شدم؟نه؟ولی هنوز یه خورده از حاج محسن ته ته تهم مونده به خخخخدا.همراه شو عزیز همراه شو. . .!یا شاید اینقدر توو خودت توان می بینی که میخوای جماعتی رو با خودت همراه کنی؟هووووووووووووووم؟ اوهووووم!خوب جواب سئوالت چی شد؟استحاله شدی؟اما اغلب ما برای استحاله شدن انرژی منفیه خوبی داریم .یعنی خیلی خوب بلدیم خودمونو تخریب کنیم.ولی همیشه برای تاثیر گذاشتن توو زنگیه خودمون یا حتی دیگران دنبال انگیزه می گیردیم.انگیزه برای تاثیر گذاشتن توو زندگیه خودم.انگیزه م برای همراه شدن با تو . . . یا همراه شدن با خودم؟خیلی جمله م خودخواهانه بود.نه؟خوب تا وقتی نتونی انگیزه داشته باشی حرکت کنی چجوری میخوای باهات همراه بشن؟دیووونه اینقدر سخت نگیر.تو راه بی افت استارتتو بزن .کدوم یکی از ما میتونیم ضمانت بدیم که همه ی کارا درست انجام می شه؟هوووم.توو این دهه ی آخر زندگیم اینو فهمیدم که فقط باید استارت زد و رفت.نمی دونی توو مسیر انجام کار یا هر چیزی که میخوای اسمشو بذار... چه اتفاقاتی می افته فقط حواست جمع باشه که منطقی قدم برداری و اشتباه نکنی. . .شاید این آخرین کاری باشه که داری توو این دنیا انجام می ده پس سعی کن درست انجامش بدی...آغاز با تو باید پایانم هر کجا رفت چون پر شکسته در باد ... بی خی خی. . . من گاهی حرفایی می زنم که هیچ اعتقادی بهشون ندارم و گاهی حرفایی که بهشون معتقدم رو هیچوقت نمی زنم.چی شد؟آهان . . . گفتم که گاهی به خیلی چیزا فکر میکنم که اصلا بهم ربط نداره

منکر این نیستم که یه سری کلمات نقش کلیدی رو توو زندگیه آدم بازی میکنه.منکر اینم نیستم که اون کلمات می شه اصول زندگیش و با اونا عمری رو سر میکنه.منکر تاثیر خیلی چیزا توو زندگیم حتی راه رفتن ،نگاه کردن یا بی تفاوت بودن.چیزی که توو این موضوع اصلا خودشو نشون نمی ده همونزورکه قبلا گفتم رخنه کردن قطره قطره ی خیلی چیزاس ،بدون اینکه حواست باشه بوجود میاد یا از بین می ره گاهی توو از بین بردنش شدتش اینقدر زیاد می شه که هیچی ازت باقی نمی ذاره مثل همون موقع که برای بوجود آوردنش خودتو فراموش کردی و شبا و روزای زیادی رو برای بزرگ کردن و پروروندنش وقت صرف کردی .تقریبا اینی که میخوام بگم توو اکثر آدما صادقه...منظورم اینه که همه یه داستان دارن .بعضیا داستانشون یه سال طول می کشه .بعضیا ده سال.یعضیا ۵۰ و بعضیا بدون اینکه داستانی روو شروع کنن زود می رسن آخر داستان .یه چی این وسط مونده که تا به آخر داستان برسن یه مدت زمانی باید طی بشه.آخه زمان بگذره که چی بشه؟؟؟ مگه آدم اول داستان با آدم آخر داستان چه فرقی میکنه؟هیچ فرقی نمی کنه.یعنی باید فرق کنه؟تا چند لحظه پیش خیلی مهم بود که فرق کنه ولی الان که فکرشو میکنم ...نه.!زیادم مهم نیست برای تغییراتی که باعث آزردنت می شن بخوای وقت بذاری.گاهی اینقدر توو مشکلات اینقدر غرق ممی شیم که بغیر از مشکلاتمون هیچ چیز دیگه ای توو زندگیمون نداریم و بزرگترینشون بی ارزش ترینشونه...خیلی چیزا مثل همون ۴انگشت حقیقت و دروغ می مونه.یعنی ۴انگشت بیشتر با هم فاصله نداره.۴انگشت از گوش تا چشم.اینکه چیزی رو بشنوی یا ببینی.چهارتا انگشت بالاتر از این چشمت به زمین و موضوعهای پیرامونت خیره بشی یا چهار انگشت پائینتر.زیادم مهم نیست که چکار میکنی .همین که توو مسیر داری ادامه میدی تا به آخر راه برسی برات کفایت میکنه. این موضوع خیلی وقتا دلگرمت میکنه که بدون اینکه چیزی باعث بشه تلنگری بهت بخوره تا متلاطمت کنه به راهت ادامه بدی.بقیه شبمونه که داستان هنوز به آخر نرسیده. . .!















تمام حقیقت اون چیزی نیست که می بینی. چیزایی رو که میبینیم حتی تشخیصش هم برامون مشکله. یه جورایی مثل تابلوی لبخند ژکوند اون خدا بیامرز می مونه. نه می دونی داره بهت لبخند می زنه نه می دونی داره مسخره ت می کنه ،یا حتی درک این موضوع که به صلیب نکشیدنش بلکه صلیبشو خودش کشید. حقیقت چیزیه توو تاریکیه یه غارتار عنکبوت گرفته و انتخاب توئه که مشخص می کنه توو کدوم راه گام برداری ولی یادت باشه توو هر راهی که می ری خودتو گم نکنی و به طبیعت و قانوناش احترام بذاری وهرجا که قانون طبیعت رو بهم بزنی باید تاوان بدی .کِی یه شو فقط خودت می فهمی! ... روهان