دیگه خسته شدی؟

- 12:32 1390/07/16

باز دوباره طعم هر چی كه توو دنیاسو خدا داره برام مزه مزه می كنه.این روزا خیلی یاد فیلم بید مجنون می افتم.كه توو تسلیم نشدن و زانو نزدن راهی پیش روی آدم باز می شه كه مثل همین برنامه كوهنوردیه این هفته مسیر و گم میكنیم و با اینكه میدونیم مسیر به اونجایی كه ما فكر میكنیم نمی رسه و شك داریم كه حتی به مقصد برسیم ولی حلاوت و شیرینیه مسیر اینقدر برام مزه میده كه بی خیال مقصد و قله راه رو عشق. به چیزی فكر نمیكنم.به چیزی گیر نمیدم ولی با این حال همیشه سر راه زندگی گره های كوری سبز می شن كه باید یا بازش كنی یا از روش بپری .توو این مسیر رسیدن تشخیص راه از بی راه چقدر مشكله و با هر تنشی امكان اینكه به یه قله‌ی دیگه برسی خیلی زیاده.بازم رفتیم سر هدف ولی من كه داشتم به مسیر فكر میكردم .میدونم برای رسیدن باید رفت ولی اینم میدونم كه رسیدن پای راهوار میخواد نه جاده‌ی هموار.فی الحال كه جاده پر از دست اندازه و لغزنده‌س.خیلیا توو این شلوغی تنهام گذاشتن .تنهام گذاشتن.تنهام گذاشتن.بی خی خی.یه چی بگم ؟بگم؟بگم؟میگمااااااااااااااااااا... زیر برف بودم و چائیم داشت بخار میكرد .دستامو گذاشته بودم دور لیوان كه گرم بشه .یه جورایی چایی رو بغل كرده بودمو صورتمو بالاش نگه داشته بودم تا صورتم گرم بشه چشام بسته بود و بازیه گرما رو صورتم رو داشتم حس میكردم.تمام گرما داشت روو یه نقطه جمع می شد.لبام دیگه داشت می سوخت چون تمام گرماشو روو لبام حس میكردم .چائیم كه تموم شد رفتم كه صورتمو بشورم و برم بیرون آب رو كه به صورتم زدم و دستمو رو لبم كشیدم كف دستام چرب و قرمز شده بود.


- 12:54 1390/07/17

دیگه خسته شدی.حالا آماده ای واقعا میخوای جواب سئوالایی که می پرسی رو بدونی؟ نمی خوای جوابمو بدی تو سئوالای زیادی پرسیدی تو ناراحتی حالا ازت یه سئوال می پرسم: میخوای جواب سئوالاتت رو بدونی؟ یا اینا همش یه احساس زود گذره؟ دیگه وقتشه به خودت بیای این ندای باطن توست من با همه ی انسانها حرف میزنم با صدای خودشون مسئله اینجاست که کیه که گوش کنه؟ از بلندترین کوهها به فریاد گفته شده در پائینترین مکانها این زمزمه شنیده شده از درون تمام دالانهای تجربه ی انسانی این حقیقت پزواک پیدا کرده جواب سئوال عشقه! تو چند واقعیت رو از عشق در ذهنت تصور کردی که برآمده از ترسه و این تصور برآمده از ترس تمام تجربه ی تو از عشق رو فرا گرفته و در واقع خودش این تجربه رو بوجود آورده آیا تو برای بودن انجام دادن و داشتن چیزی که ذاتا حق توئه به ترس نیاز داری؟ حتما باید تحقیر بشی تا انسان خوبی باشی خوب بودن چیه؟کی آخرین نظر رو میده بذار بهت بگم : این خود تو هستی که به خوبی .و بدی قضاوت میکنی عشق تنها چیزیه که وجود داره می دونم اینو ققبلا هم شنیدی و با بی توجهی از کنارش رد شدی ولی با سختی و در زمان نگرانمی ها و ترسها و شکها خودت می خوای که اینو فراموش کنی کاری که باید بکنی اینه که به این سئوال ساده جواب بدی: حالا کار عشق چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رسیدن به زندگی بدون توقعات بدون نیاز به رخ دادن اتفاقات بخصوص این یعنی آزادی فراموش نکن تو دائما در حال انتخابی در هر لحظه تو هستی که تصمیم میگیری چه کسی یا چه چیزی باشی تو هر تصمیمی که میگیری تعیین میکنی انتخابهایی که نسبت به چه کسانی یا چه چیزهایی تمایل داری. حالا برمیگردیم سر سئوال قبلی حالا کار عشق چیه؟یادت هست؟ به این سئوال جواب بده همیشه و در همه حال. رنجها ارتباطی با وقایع ندارند بلکه مربوط به واکنش انسان به اونهاست آنچه اتفاق می افته صرفا یک اتفاق این که چه احساسی در موردشون میکنیم یه مسئله ست. من فقط زندگیمو میخوام. تو نمی تونی هر چیزی رو که خواستی داشته باشی .درسته. همین درخواست تو از کمبود ناشی می شه و کفتن چه چیز بخصوص رو می خوای تنها کاری که میکنه اینه که همون تجربه رو همون خواستن رو در دنیای واقعیتهای خودت ایجاد میکنه. اگر انسان ایمان بیاره که خداوند همیشه باهاشه همین الآن براش آرامش ذهنیه بزرگی بوجود میاد و از همین ذهن آرام هست که فکرهای بزرگ سرازیر می شن. فکرهایی که ممکنه راه حل بزرگترین مشکلاتی باشن که تصور می کنی داری. موفقیتهای دنیوی تو اهمیتی برای من ندارن و تنها تو برام مهمی تو نباید برای گذران زندگیت نگران باشی انسانهای واقعی کسانی هستند که تصمیم گرفتند بجای گذران زندگی زندگی رو بسازند برو جلو و هر کاری رو که دوست داری واقعا انجام بده هیچ کار دیگه ای نکن تو وقت خیلی کمی داری نمی تونی حتی یک لحظه برای تامین معاشت به کاری بپردازی که دوستش نداری این که زندگی نیست مردگیه.


- 12:57 1390/08/15

دیشب دخترم پیشم بود.نمی دونم چرا هر وقت راه رفتنشو نگاه میكنم بند بند دلم تكون میخوره.میخوام بچسبم بهش.یادم میاد موقع به دنیا اومدنش وقتی یكی درو باز كرد و گفت آقا مباركه دخترتون به دنیا اومد یه چیزی وسط سینه م مثل بادكنك تركید یا مثل حباب توی آب از آب میزنه بیرون اونجوری شدم.حس عجیبی بود.گاهی از شدت دوست داشتنش اینقدر دیونه می شم كه می چلونمش و فشارش می دم .گاهیم از دستم در می ره از شدت دوست داشتن میزنم به بازوش.خودمم ناراحت می شم اون گریه میكنه.بغلش میكنم.ببخش منو بابا.كسی رو ندارم.تنها كسی كه واسم مونده توئی.دوست دارم ذره ذره بزرگ شدنت رو جلوی چشام ببینم.تمام تلاشم اینه كه نشكنم برای تو.یه زمان بود از مرگ نمی ترسیدم.هیچی به اسم مرگ برام وجود نداشت.ولی از وقتی نشستی توو دلم وقتی حس مرگ رو پیدا میكنم فقط چهره‌ی تو میاد توو نظرم.دوست ندارم برم.قربون چشمای سیاه و نمكیت.امروز روز تولد باباس.همون روزی كه شبش میخواستی قلكتو بشكونی و واسه بابا هدیه بگیری.عزیز نازنینمو جیگرتو بخورم كه به فكر تولد بابایی.خیلی دوست دارم باهم همنورد بشیم.دوتایی بریم كوه.دوتایی زیر چتر خدا با یه هوای دونفره .دستتو بذار توو دست بابا بابا هم تكیه‌شو میده به یه طناب آسمونی .هیچی برای نگرانی وجود نداره.چشماتو ببند خوشگل بابا. چشماتو ببند و بیا توو بغل بابا.بابا دیگه هیچی از دنیا نمی خواد



- 19:44 1390/09/20

گاهی بدون اینکه بخوام به خیلی چیزا فکر می کنم.حتی به تو!گاهی اصلا حواسم نیست.دلم یه وره...چشمام جای دیگه...اونوقته که شاکی می شی که هوی حواست کجاس؟دریغ از اینکه روحم داره باهات موج سواری میکنه... گفتم که گاهی اصلا حواسمون نیست.قطره قطره می ریزه روو سنگ تا سنگ سوراخ بشه و گاهی قطره قطره گدازاه های آتشفشان فوران می کنه و سرد می شه و می شه سنگ های آتشفشانی که از سنگ هم سخت ترن.هر دوتاش قطره قطره استحاله شدن.بدون اینکه بفهمیم چه بلایی داره سرمون میاد.اغلب پی هوایی میگردم که هوائیم کنه.اغلب دنبال بادی هستم که موهامو پریشون کنه.گاهی طوفان گاهی نسیم.گاهی مثل یه باد خنک میخوری توو صورتم.همون موقع س که چشامو می بندمو تمام اندامت رو زیر دندونام و زبونم حس میکنم.نمی خوام چشامو باز کنمو ببینم که تو نیستی کنارم.استحاله شدم.آره؟آره؟واقعا اینجوری فکر میکنی؟اگه اینجوریه پس چرا خیلی وقتا بدون اینکه بخوای به چیزایی فکر میکنی که راهی برای بهتر شدنش پیدا کنی؟تو فکر میکنی همین که بتونی سرپا باشی برات کافیه؟آیا اینه حق تو از زندگی؟... یه وقتایی یه جورایی شعارمون این بود که: همراه شو عزیز...همراه شو...!مگه دنبال همین نبودی؟مگه نمیخواستی یه تکون به جسمت بدی و اگر شد افکارتو از دنیای در هم پیچیده ت خلاص کنی جوری که پرتت کنه به جایی که احساس سبکی کنی؟هوووممم آیا واقعا دنبال این بودی که همینجایی وایسی که انتظارشو داشتی؟... موندم.خدائیش موندم یه روز توو بابالقبله وایساده بودم یکی توو گوشم گفت با ما بیا.همون وقت بود که سرمو مثل یه بچه ی آدم انداختم پائینو دنبال جماعتی رفتم که اصلا نمی شناختمشون.یکی از بهترین سفرام بود که حس پرواز بهم دست داد.هیچوقت یادم نمیره ....استحاله شدم؟نه؟ولی هنوز یه خورده از حاج محسن ته ته تهم مونده به خخخخدا.همراه شو عزیز همراه شو. . .!یا شاید اینقدر توو خودت توان می بینی که میخوای جماعتی رو با خودت همراه کنی؟هووووووووووووووم؟ اوهووووم!خوب جواب سئوالت چی شد؟استحاله شدی؟اما اغلب ما برای استحاله شدن انرژی منفیه خوبی داریم .یعنی خیلی خوب بلدیم خودمونو تخریب کنیم.ولی همیشه برای تاثیر گذاشتن توو زنگیه خودمون یا حتی دیگران دنبال انگیزه می گیردیم.انگیزه برای تاثیر گذاشتن توو زندگیه خودم.انگیزه م برای همراه شدن با تو . . . یا همراه شدن با خودم؟خیلی جمله م خودخواهانه بود.نه؟خوب تا وقتی نتونی انگیزه داشته باشی حرکت کنی چجوری میخوای باهات همراه بشن؟دیووونه اینقدر سخت نگیر.تو راه بی افت استارتتو بزن .کدوم یکی از ما میتونیم ضمانت بدیم که همه ی کارا درست انجام می شه؟هوووم.توو این دهه ی آخر زندگیم اینو فهمیدم که فقط باید استارت زد و رفت.نمی دونی توو مسیر انجام کار یا هر چیزی که میخوای اسمشو بذار... چه اتفاقاتی می افته فقط حواست جمع باشه که منطقی قدم برداری و اشتباه نکنی. . .شاید این آخرین کاری باشه که داری توو این دنیا انجام می ده پس سعی کن درست انجامش بدی...آغاز با تو باید پایانم هر کجا رفت چون پر شکسته در باد ... بی خی خی. . . من گاهی حرفایی می زنم که هیچ اعتقادی بهشون ندارم و گاهی حرفایی که بهشون معتقدم رو هیچوقت نمی زنم.چی شد؟آهان . . . گفتم که گاهی به خیلی چیزا فکر میکنم که اصلا بهم ربط نداره


- 04:53 1390/10/23

منکر این نیستم که یه سری کلمات نقش کلیدی رو توو زندگیه آدم بازی میکنه.منکر اینم نیستم که اون کلمات می شه اصول زندگیش و با اونا عمری رو سر میکنه.منکر تاثیر خیلی چیزا توو زندگیم حتی راه رفتن ،نگاه کردن یا بی تفاوت بودن.چیزی که توو این موضوع اصلا خودشو نشون نمی ده همونزورکه قبلا گفتم رخنه کردن قطره قطره ی خیلی چیزاس ،بدون اینکه حواست باشه بوجود میاد یا از بین می ره گاهی توو از بین بردنش شدتش اینقدر زیاد می شه که هیچی ازت باقی نمی ذاره مثل همون موقع که برای بوجود آوردنش خودتو فراموش کردی و شبا و روزای زیادی رو برای بزرگ کردن و پروروندنش وقت صرف کردی .تقریبا اینی که میخوام بگم توو اکثر آدما صادقه...منظورم اینه که همه یه داستان دارن .بعضیا داستانشون یه سال طول می کشه .بعضیا ده سال.یعضیا ۵۰ و بعضیا بدون اینکه داستانی روو شروع کنن زود می رسن آخر داستان .یه چی این وسط مونده که تا به آخر داستان برسن یه مدت زمانی باید طی بشه.آخه زمان بگذره که چی بشه؟؟؟ مگه آدم اول داستان با آدم آخر داستان چه فرقی میکنه؟هیچ فرقی نمی کنه.یعنی باید فرق کنه؟تا چند لحظه پیش خیلی مهم بود که فرق کنه ولی الان که فکرشو میکنم ...نه.!زیادم مهم نیست برای تغییراتی که باعث آزردنت می شن بخوای وقت بذاری.گاهی اینقدر توو مشکلات اینقدر غرق ممی شیم که بغیر از مشکلاتمون هیچ چیز دیگه ای توو زندگیمون نداریم و بزرگترینشون بی ارزش ترینشونه...خیلی چیزا مثل همون ۴انگشت حقیقت و دروغ می مونه.یعنی ۴انگشت بیشتر با هم فاصله نداره.۴انگشت از گوش تا چشم.اینکه چیزی رو بشنوی یا ببینی.چهارتا انگشت بالاتر از این چشمت به زمین و موضوعهای پیرامونت خیره بشی یا چهار انگشت پائینتر.زیادم مهم نیست که چکار میکنی .همین که توو مسیر داری ادامه میدی تا به آخر راه برسی برات کفایت میکنه. این موضوع خیلی وقتا دلگرمت میکنه که بدون اینکه چیزی باعث بشه تلنگری بهت بخوره تا متلاطمت کنه به راهت ادامه بدی.بقیه شبمونه که داستان هنوز به آخر نرسیده. . .!




حق نداری احساس تنهائی کنی

- 00:02 1390/03/17

حرف دلمو به کی بگم؟ برای کی درددل کنم که جوابش زخم نباشه... دردنباشه... دواهم نخواستیم! تنها...یکدل...باشه! باشد! توهم نشنو ! کاش میفهمیدی چقدر نیازداشتم بهت امشب... مسافرم توکه رفتی بی خداحافظی... وصداتوهم دریغ کردی ازمن! میخواستی بشکنم؟ شکستم میخواستی خرد بشم؟...شدم یادم باشد یادم باشد تنها هستم همیشه تنها... 


- 20:55 1390/03/19

باد داشت به شدت میخورد توو صورتم بارونم یواش یواش شروع شده بود و با باد مسابقه گذاشته بود انگار بارون بازیش گرفته بود همینطور كه به بازیه باد و بارون بیشتر توجه كردم دیدم بارون به باد میگه: فكر میكنی منو دوست داره؟ باد گفت نمی دونم میتونی پش یندازی. بارون گفت باشه خودمو میندازم توو چشماش. دوسم داره دوسم نداره دوسم داره دوسم نداره دوسم داره دوسم نداره بارون ادامه داد اصلا این چه خواسته ایه كه من دارم شاید هنوز برای این حرفا زوده باد گفت پس میخوای چی كار كنی؟ بارون گفت یه سئوال دیگه: به من فكر میكنه به من فكر نمی كنه به من فكر میكنه به من فكر نمی كنه به من فكر میكنه به من . . . بارون همینجوری كه داشت جمله رو تكرار میكرد پیش خودش فكر كرد آخه این چه سئوالی یه سئوال دیگه می پرسم شاید پش انداختنم درست اومد و همینجور كه یكی یكی خودشو توو چشام می نشوند شروع كرد: با من دوست می شه با من دوست نمی شه با من دوست می شه با من دوشت نمی شه بارون داشت به خودش فكر میكرد شاید دوستیش به دردش نخوره آخه چرا باید با اون دوستی كنه من كه فقط بارونم اومدن و نیومدنمم دست خودم نیست می ترسم ازم بحواد همیشه كنارش بمونم منم كه نمی تونم گرم بشه بخار می شم سرد بشه یخ می زنم ولش كن همینكه من باهاش دوستم بسه همینكه گاهی گونه های گل گلی و خیسشو گاهی با دون دونای خودم پاك میكنم برام بسه وقتی از پوست لطیف و صورتش وقتی روی گونه های خیس و مرمرش غلط میخورم و چشمای خیسشو براش پاك میكنم وقتی منو می بینه سرشو بالا میكنه و به اسمون نگاه میكنه منم با تمام وجود بغلش میكنم و غرق خودم میكنم همون موقع كه با خدامون زمزمه می كنه واسم همون یه لحظه كه چشماشو می بنده تا حسم كنه تا آخر عمرم برام بسه دیگه چیزی نمی خوام .............محسن!حق نداری احساس تنهائی كنی.

- 10:33 1390/04/28

تا بحال فقط اسم برزخ رو شنیده بودم ولی نمی دونم از اونجائیكه خدا دوسم داره میخواد مزه و معنیه واقعیه‌ی كلمات رو حس كنم یه جوری بهم مزه شو می چشونه. این كه هستی وسط یه كوه كار انجام نشده كه هیچ كدومش كامل انجام نمی شه. هر چی تلاش میكنی و انتظار داری یه تكونی بخوری همون لحظه كه وای میستی و برمیگردی عقب رو نگاه میكنی می بینی هنوز سرجاتی. تنها فرق قضیه توو شكسته تر شدن توئه. تنها فرق قضیه توو حساس تر شدن توئه. می مونی به این امید كه ای بابا زندگی همه چی با هم قاطیه و تو هم داری مثل خیلیای دیگه زندگی میكنی . ولی من میدونم دارم خودمو گووول می زنم این اسمش زندگی نیست . این مردگیه. وقتی می بینی یواش یواش تمام حس بودنت داره به نبودن توو خودت تبدیل می شه.وقتی میبینی داری خودت رو فراموش می كنی همونجائیكه حواست نیست داری احساساتت رو می كشی .قطره قطره ازت همه چی خارج می شه بدون اینكه احساس كمبود كنی ولی وقتی خالی شد با یه غریبه سروكار داری كه اصلا نمی شناسیش. تو هم شدی مثل همونایی كه پوستشون كلفت شده.ولی با این همه همیشه به این فكر میكنی كه تو آدم این زندگی نیستی و این زندگی به این شكل حق تو نیست.یه جورایی بدون اینكه بخوای تسلیم شرایط موجود شدی و رها.رهایی كه تنها فرقش توو جهت فلشیه كه داره حركت رو بهت نشون می ده. هنوز توو برزخ من داری پرسه می زنی . ! ؟


- 08:26 1390/04/29

خیلی وقت بود یه حسی داشت تووم موج میزد.یه چیزی شبیه از دست دادن یه چیز . ترك كردن یا بیشتر بگم رفتن از یه جا به جایی . نمی دونم یا بهتر بگم نمی دونستم كی و كجا و حتی چه جوری فقط این حس روز به روز تووم تقویت می شد. شروع كرده بودم حتی به شوخی هم كه شده از بچه ها و دور و اطرافیانم حلالیت میگرفتم .شاید این آخرین باره .شاید بغیر از این دنیا دنیای دیگه ای هم هست كه می شه تووش همه با هم دوباره پرواز كنیم.منتظر هیچ حادثه ای نبودم چون خیلی وقت بود كه سعی میكردم به چیزی فكر نكنم و ذهنمو مشغول نكنم. این حس یا حس های مشابه این چندین بار تا بحال سراغم اومده و هر بار یه جوری خودشو نشون داده.ولی این بار با دفعه های پیش یه فرق كوچولو داشت كه این حس توو تمام وجودم داشت موج میزد و زبونه می كشید.مونده بودم توو خودم و هر بار كه توو این مدت كاری رو شروع میكردم سعی میكردم با این ذهنیت كار كنم كه این آخرین كاریه كه دارم توو این دنیا انجام میدم.خوب هر چی باشه توو تمام تصمیماتم بدترین حالت رو در نظر میگیرمو هیچ انتظاری از كسی ندارم كه همراهیم كنه . این آخرین كار دنیا باید به بهترین شكل خودش انجام می شد حالا به هر طریق و شكلی كه شده . كم گذاشتن توو كارام نداشتم این آخر آخریا هم كه مزید بر علت شده بود كه با نیروی بیشتری كار كنم تا زودتر انجام شه. نمی دونم اون اتفاق افتاده یا نه ولی شدت اون حس بعد از تصادف خیلی كمتر شده.شاید با این تصادف قرار بود من برم . نمی دونم ....... ولی مثل اینكه حالا حالا مهمونتونم ........ یاد لحظه‌ی به دنیا اومدن یه آدم . ذره ذره بزرگ شدنش . جون گرفتن و پا گرفتنش .بزرگ شدن درس خوندن و الباقیه كارا. ........... ولی مثل اینكه ........ اومدن آسونه و كاری كه سخته رفتنه . . .!


- 10:43 1390/05/15

تجربه ای تلخ دست به دست می چرخد و تو در خود می مانی بدون تلنگری بدون جذب چشمانی منتظر گردابی اما بعید میدانم از دست او هم كاری بر بیاید زندگی با همین یك دوسه دوست كه گه گاه حالی می پرسند جاریست. همین برای نداشته هامان بس یك بار هر چه داشتیم گذاشتیم در طبق اخلاص یه دل پاك و یه سجاده نماز رسیدیم ... بودیم ... و ... گذشتیم . .. چیزی نمانده باقی جز بوی مرگ عشق كه هر یك سست و شكننده و حساس به بوی عشق مرده ای كه كه حتی از به یاد آرودنش در فراریم . پس . . . ای مرگ ستیزان با من از مرگ نگوئید كه من عین مرگم

بارون رحمتت

- 10:26 1389/10/11

سلام می بینی كه سرمو انداختم پائین و رو ندارم نیگات كنم. بغضتو دارم ولی روم نمی شه بتركونمش یاد روزایی می افتم كه چقدر باهام مهربون بودی خوشحال بودم از اینكه كنارت بودم حست میكردمو خیلی وقت بود كه تنهائیام یادم رفته بود. مشكلاتم كمتر شده بود تا اینكه من یادم رفت كه تو . . . میدونم در حقت جفا كردم میدونم برات كم گذاشتم خیلی چیزای دیگه رو هم یادم میاد كه چقدر نسبت بهم مهربون بودی حالا هم اگه میبینی با این حال خرابم اینجوری و تنهائی جلوت وایسادم اونم با دستای خالی بخاطر همون مهربونیته اینكه لطفتو ازم دریغ نكنی من كه نه ولی خودت میدونی خیلی از آدمایی كه توو این شهر دارن زندگی میكنن چشمشون به رحمت تو خوشه باران رحمتت رو ازمون دریغ نكن و بخاطر خاكی كه روش پا میذاریم بخاطر برفی كه وقتی چشممون بهش میخوره از زیبائیش توو پوست خودمون نمی گنجیم بخاطر بارونی كه برامون میفرستی تا نعمتهات رو بیشتر و بیشتر درك كنیم با اینكه ما آفریده هات بهم رحم نداریم ولی باران رحمتت رو ازمون دریغ نكن دل همه‌ِ ما بارونیه بارونی كه خودت برامون گذاشتی و موقعی كه داشتی میفرستادیمون اینجا بهمون گفتی: جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم. ببین چشام بارونیه ولی دلم بارون تو رو میخواد بارون از اون آسمون آبی كه توش پروازمون دادی خیلی دوست دارم صبح با صدای بارونت كه داره میخوره پشت پنجره‌ی اتاقم بیدار بشم چون میدونم همه توو اون لحظه یه لبخند از ته دلشون برای شكر گذاری رو به آسمونت دارن نگاه میكنن.


- 23:22 1389/11/3

خالیه خالیم دیدی وقتی آدم تنهاست توو فكرش هزار هزار حرف و حدیث رو مرور می كنه توو سرو كله‌ی حرفای خام و نپخته میزنه و اونا رو برای خودش تفسیر می كنه فكر میكنم این قسم تفكرات داره كم و كمرنگ تر می شه یه روز از خواب بلند می شم می بینم كنارمی سرتو گذاشتی رو بازومو چشماتو بستی یادم نیست كی خوابم برد فقط می دونم وقتی داشتی میومدی كه صورتم خیس خیس بود یه قطره اشك از یه چشمه وقتی می جوشید تو رو برام آورد داشتم صورتت رو فوت میكردم كه از رو بازوم سر خوردی افتادی رو بالشتم تا همیشه بالشتم بوی زلالیه چشماتو بده. بی خی خی اینا رو وللش بیا توو بغلم




- 23:26 1389/11/3

یه آن یه شعری اومد توو ذهنم گفتم شما هم بی نصیب نمونید داشتم به این فكر میكردم كه از وقتی پوستم كلفت شده دنیا چه رنگی شده كه یاد ایام قدیم و این شعر شاعر كه می گفت چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود را ندانستم كه این دریا چه موج خون فشان دارد یه آْن به خودم اومدم دیدم به فنا رفتیم رفت یعنی یه جورایی به فنا مون دادن چه بخوایم چه نخوایم موج سواری تنش داره ولی وقتی من میدونم كه وقتی میرم توو خیابون حالم بهتر می شه وقتی با بقال سر محل صحبت میكنم و اون همش میخنده و منم با خنده ش می خندم چرا جلوی خیابون رفتن و دیدن بقال سر محل رو میگیرم؟ هان هان هان شما نمی دونی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا از این كه بگذریم دارم به خودم و روزگار می خندم. حالا چرا و به چه علت بماند ولی همین بس كه خیاط خودش هم توو گوزه افتاد منی كه همه رو به دوست داشتن و از این حرفای صدتا یه غاز تشویق میكردم حالا خودم وایسادم این بالا و به همه‌ی اونایی كه از روی علاقه به هم نگاه میكنن می خندم. دیگه سنگی نمونده كه با هم وا بكنیم اصلا سنگ رو سنگ بند نمی شه كه بخوایم كاریش كنیم اصلا مگه ما از اول سنگ داشتیم


- 09:54 1389/12/23

ای خدای مهربون دلم گرفته شاید راست باشه كه میگن توو روزای باروونی آدم بیشتر حضور خدا رو حس میكنه چون روح آدمی با اون لطافت بارون هم نوا می شه شایدم دلش میخواد مثل آسمون خدا بباره ابرایی كه توو چشمه‌ی چشمات گیر می كنن یه چیزی توو گلوت سنگینی میكنه یه شونه میخوای تا سرتو روش بذاری یا یه كف دست كه صورتت رو لمس كنه تا صورتت خیس بشه سینه ت باز بشه نفست در بیاد ولی بازم بر میگردی توو همون اتاقت و تنهایی . . . دستات زیر سرته و یه پاتم از تخت آویزون خیره به سقف زول زدی به چی؟ نمی دونی كجایی؟ نمی دونی چرا . . .؟ نمی دونی چشماتو می بندی و جز تاریكیه شب كه توو چشات لونه كرده چیزی رو حس نمی كنی تق تق صداش كه می زنه به پنجره‌ی اتاقت تو رو از خواب بیدارت می كنه نمی خوای بلند شی بهش میگی برو میخوام امروز یه خورده بیشتر بخوابم اصلا برای چی باید بیدار شم برای كی؟ كه چی بشه؟ ولی هنوز با انگشت قشنگ و كشیده‌ش داره به شیشه‌ی پنجره می زنه ول كنت نیست چشماتو كه باز میكنی نور پنجره پلكاتو می بنده دیگه بسه هر چی دستتو جلو چشات گرفتی تا نور اذیتت نكنه پنجره رو كه باز میكنی بوسه هاش صورتت رو خیس میكنه تازه می فهمی كه بخاطر بوسیدنت چقدر توو این هوای سرد منتظرت بوده تا صبح اول وقت وقتی بیدار بشی چشمای قشنگتو ببینه وای كه چقدر دیرم شده دیدی دیدی اینقدر سرمو با خودت گرم كردی تا داشتم از سرویس جا می موندم پنجره رو كه می بندی بازم با هر چی التماس بود خودشو از لای پنجره با بار سرد میزنه به صورتت تا آخرین یادگاریشم جا نمونه صورتت رو كه پاك میكنی و می شینی روو تختت یه آآه میكشی یا نه این یه نفس راحت بود احساس سبكی میكنی ولی همچنان در خیال دیشب و سقف و تاریكی




- 22:38 1390/01/21

یادم میاد تصمیمای مهم یا مشخص كردن خیلی یزا توو ندگیمو توو عمق تنهائیام گرفتم.همونجا كه توو خلوت چاردیواریه دلم با خودم و چشمام تا صبح شونه به شونه‌ی هم ركاب می زدیم. باز یادمه دو سال پیش از وزن زیاد ناراحت بودم ولی حالا خیلی با این موضوع راحت ترم یادمه همیشه به خودم لقب كسر ثانیه میدادم اونم از بابت اجرای خیلی از تصمیایی بود كه كلی وقت گذاشته بودم و فكر كرده بود باز یادمه اول سال گذشته میدونستم سال سال پر تلاشیه ولی نباید بی افتم و نی افتادم حالام دارم فكر میكنم كه یكساله كه دارم بهش میكنم یكساله كه از اینكه سال قبل نتونستم صعود كنم چقدر ذهنمو درگیر كرده بود ولی با تمام مشقتهای سال قبل و كش مكش های صدتا یه غاز زندگی سمت و سوی تمام كارام همش به همون صعود می رسید حالا هم هنوز توو مسیر صعودشم میدونم راه خیلی سختی رو پیش رو دارم میدونم یه بار دیگه مثل قبل باید دوباره دستمو به زانوم بگیرم و با یه یاعلی شروع به تلاشی مضاعف كنم یاد اون فیلمی افتادم كه توو مسابقات توو 1800 متر همیشه اول می شد ولی توو مسابقه 4000 متر كم می آورد صاحبش هر چی تلاش كرد نتونست اسب رو آماده كنه و درست آخر اسب توو مسابقه‌ی 4000 متر تلف شد. یعنی از همون اول معلومه كی واسه چس ساخته شده؟هووم؟ فكر نمی كنم.اگه اینجوریه خیلی از معادلات زندگیم كه من هیچ نقشی تووش نداشتم درست در نمی اومد حالا هم به پشتوانه‌ی خیلی از تفكرات و تلاشها میگم: من میتونم به دماوند صعود كنم. و تمام فكر و ذهنم و تلاشم فقط به دماونده فقط به صعود فكر میكنم منمیتونم یه بار دیگه خیلی چیزا رو به خودم ثابت كنم توو راه اجرای این تصمیم كه باعث شد ناخواسته تووش بی افتم شیوه‌ی جدید زندگیم رنگ و بوی تازه ای به خودش گرفته. و میدونم توو این روش جدید زندگی می شه روش نوین دیگه ای رو هم رقم زد. به شرطی كه با دید باز قدم برداریم. و این شدنیه چون ....... من میتونم.


نقطه های سرخط

میگم :خدا به بنده هاش به اندازه ی فهم شعورشون روزی می ده.

راستی شعور ما چقدره که سهم مون از عشق این شده ؟

تا بحال به این فکر کردی؟به این فکر کردی که کارامون یا تصمیماتمون چه نقشی توو زندگیمون میتونی داشته باشه؟

بعضی از کارا نتیجه شون کوتاه مدته.یه لحظه یه ساعت یه روز یاااااا....

ولی بعضی کارا نتیجه ش تا آخر عمر باهاته و نمیتونی منکرش بشی و نه درستش کنی چون یا محیط دیگه جواب نمی ده یا دیگه تو اون آدم نیستی.

ولی انتظاری که از محیط داریم چی؟

هر جا که آدم قانون طبیعت رو بهم بزنه باید تاوان بده.نتیجه ی کار خیلی مهمه چون یه جورایی سرنوشتمون به یه سری از تصمیمات زندگیمون بستگی داره.

بازم سئوالمو تکرار میکنم: سهممون از عشق چقدره؟


  1389/07/8

سکوت نیمه شب چشمای خیسم 2 ساعت تو پشت بوم تاریک نشستن بی هیچ ترسی ستاره های کم نور یاد گذشته هق هق گریه تنفر از دروغ و دروغگو آدم فروش و آدم فروشی حسادت دستام ! قلب پر از کینه انگشتهایی که دلشون میخواد جاشون رو صورتت بمونه ! واسه این همه بی لیاقتی و پستی 8 سال هدر رفته بازم گریه !!! نفرین آدما با زبون روزه چقدر ساده ست ! چقدر تاسف باره ! این منم که تازه فهمیدم تصورم از خیلی چیزا اشتباه و دروغی بود. فقط مطمئنم که دیگه خطابه ی نوشته هام "تو" نخواهی بود !


  1389/09/2

اون اوایل وقتی میشستم رو صندلی سینما سه بعدی فیلمی كه داشت پخش می شد خیلی تكونم می داد حتی وزدیدن باد از صندلیه جلویی و پاشیدن آب هم مزید بر علت می شد تا صحنه ها واقعی تر به نظر برسه ولی هر بار كه فیلم تموم می شد خودمو سر جای قبلیم پیدا می كردم با این تفاوت كه سبك تر از قبلم یاد پرنده ای می افتادم كه داشت میخورد توو صورتم یا شاخه ای كه می رفت توو چشمم و من همش دستم داشت این موانع رو كنار میزد یه دوره‌ی كوتاه زندگیمون با یه فیلم سه بعدی تموم شد ولی فیلمی كه خودمون كارگردانی میكنیم هنوز ادامه داره و توهماتی كه توو زندگیمون وجود داره هر روز بیشتر و بیشتر می شه تا جائی كه محور اصلیه زندگیمونو تحت الشعاع قرار می ده گاهی این توهمات مسیر زندگیه آدم رو عوض میكنه و گاهی آدم رو به اشتباه می ندازه و بعضی اشتباه ها مثل دره می مونه .كاری از دستت بر نمیاد فقط باید دست و پا بزنی مشكلاتی كه باهاشون داریم دست و پنجه نرم میكنیم هم نوعی توهمن فقط باید توهمشون رو درك كنیم و به اون آگاهی برسیم كه درك كنیم این توهم چه جوری از بین میره . ما آدما اغلبمون دست به دعائیم كه ای كاش زودتر مشكلاتنمون آسون تر یا حل بشن و این خیلی خوبه ولی آیا تو دوست داری با همون وضعیت قبل سر جات وایسی یعنی بعد از دیدن فیلم سه بعدیت نمی خوای یه تكونی به خودت بدی و حركت كنی شاید توو این حركت مشكلات رنگشون عوض بشه یا اینقدر قوی بشی كه بتونی از پس توهمت بربیای پس همیشه دعا عوض آسونتر شدن مشكلاتم كه هیچ وقت اتفاق نمی افته دعا میكنم كه من قویتر از قبل بشم . میدونی تو كه داری خیره به توهمات من نگاه میكنی تو هم توو زندگیه من یه توهمی . . . !


  1389/09/4

شیوه های جدید زندگی همیشه برای آدمای تنوع طلب یا كسایی كه به اجبار توو این چرخه افتادن جذابیتهای خاص خودش رو داره. این شیوه هابا تمام نامعلوم بودن مسیر و خطراتش چشم آدم رو به گونه های متفاوتی از زندگی باز میكنه. میگن كوهنوردی شیوه دیگه ای از زندگیه كه تووش باید خودتو برای سخت ترین شرایط آماده نگه داری و انتظار هر اتفاقی رو داشته باشی . معمولا توو ابتدای سفر آدم خودش رو برای بدترین شرایط آماده میكنه تا زیاد دچار سختی نشه .اما ما واقعا می دونیم كه مسیر قله ای كه هنوز فتحش نكردیم از كدوم سمته؟ بعضی آدما توو این شیوه‌ی جدید یه شیوه‌ی جدید دیگه بوجود میارن و مرزهای زندگیشونو می شكونن .این اتفاق میتونه خوشحال كننده باشه برای اینكه وضعیت جدید خیلی بهتر از وضعیت قبله یا میتونه برعكس . . . این آدمای مرز شكن همون آدمائین كه هیچ چیز و هیچ كس نمی تونه توو دنیا پایندشون كنه . رفتار خاص خودشونو دارن و تا بتونن خودشونو با محیط هماهنگ میكنن چون طبیعتشون منعطف زندگی كردن رو بهشون یاد داده. این آدما از سوء استفاده بدشون میاد از سهل انگاری هم همین طور هر چیز كه برخلاف طبیعت باشه و چرخه‌ی طبیعت رو بهم بزنه براشون خوشایند نیست. پس خیلی راحت می شه یه ارتباط متعادل رو باهاشون داشت ارتباطی كه صداش مثل صدای گیتار می مونه همون گیتاری كه اگه سیمش رو محكم بزنی سیمش پاره می شه و اگه یواش بزنی صداش در نمیاد.