داستان زندگی ما به قلم مرحوم استاد احترامی

 
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكایت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند

مارها بازگشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن به دنیا می آیند ...

تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان

(منوچهر احترامی، طنزپرداز دهه ۶۰ و نویسنده حسنی نگو یه دسته‌گل)

.

ما آدمها گاهی

عاشقانه ترین روابطمون رو

بخاطر حرفای دیگران

یا خاطرات گذشته

به گند می کشیم.

گاهی باید كویر شد

و با تمام تشنگی

منت هیچ ابری را نكشید



 

دیالوگ ها و...

مرتضی:از وقتی که تصمیم گرفتم دیگه نبینم،خیلی چیزا دیدم.

(( دیالوگ :فیلم"بید مجنون"-مجید مجیدی ))


زیاد از خودت در نیا

هر کاری کنی

زندگی کار خودشو می کنه

حواست به خودت باشه

و به مسیرت

که گم نشی

بقیه ش دست کسه دیگه س

اینا هم همه ش بخاطر زمینی شدنته

بند زدی

پس توو بندش بمون

آدمای احساسی

اولین نقطه ضعفشون احساسشونه

تنفر م یه احساسه

و همیشه نقطه ی صفر

نقطه ی شروع یه کار نیست

گاهی

نقطه ی صفر پایان یه کاره

و تو از اینکه توو نقطه ی صفری

خیلی خوشحالی

نقطه سرخط ها بی معنی می شن

وقتی همه شون از یه چیز و یه موضوع حرف می زنن

و فقط شکلشون عوض می شه

هزار راه نرفته

ولی نه راه مهمه

و نه هدف از رسیدن

حس توو مسیر بودن بیشتر به آدم می چسبه

تا یه همسفر

که نه راه رو می شناسه

نه تو رو

باز من موندمو یه رد پای خونی

که نمی دونم از کجا شروع شد

ولی خوب می دونم به کجا می خواد برسه

.

سرخط بودن بید مجنون مثل فرصتی بود که ازت خواستم

من هنوز همونم

روهان

کمکم کن تا جائی وایسم که بهتر ببینمت

ای که مرا خوانده ای

راه نشانم بده

ورق پاره ی حافظ

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در  جهان  و  آخر کار

دلبری برگزیده ام که مپرس

آنچنان در هوای خاک درش

می رود آب دیده ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده ام که مپرس

سوی من لب چه می گزی که مگوی

لب لعلی گزیده ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش

رنج هایی کشیده ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده ام که مپرس

رها تر از باد

نباید درگیر شوی، باید رهایش کنی تا بیاید و برود. اصلا انگار نه انگار که عبورِ مدام ، میخواهد به یادت بیاورد که دنیا محل گذر است و تو نیز مسافری مثل بقیه و این ثانیه شمارهای مدام ، وظیفه دارند که با تق تق ناگزیرشان به یادت بیاورند که اگر امروز وقت نداری بر لب جوی بنشینی و گذر عمر ببینی ، گاهی به ساعتت نگاه کن ، اما گناه عمر رفته را به گردن ساعت ها نینداز . این عقربه های دوست داشتنی نه نیش زدن بلدند و نه میدانند چراسالهاست از پی هم میدوند و لحظه ی دیدارشان آنقدر کوتاه است. شاید خودشان هم خبر ندارند که بهترین دوست آدمی ، زمان است اگر طاقت بیاوریم ، اگر رمز ثانیه ها را بدانیم...

نشسته بودم داشتم به گلای قالی ور می رفتم.چشمام پیچ و خم گلا رو دنبال می کرد یاد زمانای قدیم افتادم که بابام گاهی می نشست و به گلای قالی زول می زد. همون وقتی بود که با کف دستاش شروع می کرد به جمع کردن اشغال ریزای روی فرش . می رفت توو خودش . چشماش محشری می شد که هیچی رو تووش نمی تونستی بفهمی الا یه چیزو .توو همین گیرو دار بودم که یه دفعه یه کوچولو سرشو تکیه داد به دستمو گفت: چقدر اشغال ریز از روو زمین جمع کردی بابا...! من موندمو چشمای برق زده ی یه کوچولو که زول زده بود بهم. قفسه ی سینه م از صدای تووش داشت از جا کنده می شد. دستمو کشیدم روو موهای صاف و مشکیش و موهاشو بوس کردم. صورتمو گذاشتم روو سرش و دستاشو با دستام گرفتم بردمش جلوی آینه .دوتایی روو شیشه ی آینه هاا کردیم .تصویرش مات شد و با قطرات شبنم روی شیشه بارونی شد که گونه هامو خیس کرد.

انگار پای ثانیه ها لنگ می شود

وقتی دلکم

برای دلت تنگ می شود

الهی و ربی من لی غیرک

چه غریبانه قدم میزنیم در میان زندگی
از كنار هر چه هست می گذریم
هر چه زخم
هم یادگار
و حالا...
تو مانده ای و نا رفیق هایی که هر یک...
سهمی در غربتت...
و در سپید کردن موهایت دارند...
تماشا چیانی سهل انگار
كه از تو چشم برزخی طلب می كنند
که پشت درهای بسته
نشانه ها بویی از
عطر سیب
گل بهار نارنج
فصل شیدایی
در پائیز چشمانم
پراكنده
دلم ،رمل چشمانم
و چشمانم
آئینه‌ی روحی خسته
حتی از دانستن نشانه ها
دیر آمدیم!
خیلی دیر...
پس به ناچار از نشانه ها پی می بریم،
شرط میبندیم،
شک میکنیم ...
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونه ای دیگر در جریان است
نشانه ها
بازی
پناه می برم به خدای روهان
كه مرا از هر شر و بدیست حفظ كند
و اصالتم را
راهم را
و دلم را
دل من رمل راه هر چه غیر از تو
كه تو خود گفتی ادعونی استجب لكم!

.

زندگي خواهم كرد حتي اگر...
مطمئن باش اگه زنده اي و نفس ميكشي به خاطراينه كه هنوزبه جايي كه بايدبرسي نرسيدي .