مثل طعم گس اولین بوسه ای که نداشتیم ،دوستت دارم.

کسی چه می دونه

شاید اگه این غرور لعنتی نبود

پیدا کردن یه واژه برای "تو" اینقدر مشکل نبود

تقصیر ما نیست

اتفاقا پیش نمیان

اتفاقا ما رو عین خودشون می کنن

سرد

بی روح

وهم

پوچ

بین این همه امواج روزمرگی

بین امین همه غوغا

دنبال کفشای کهنه ی آهنیم می گردم

رو براهی که تو رفتی

راهیت می شم

بلکه دوباره و دوباره

توو چشام بشینی

شعله ایو گرمایی

از تنور زنگار زده

تکه های دلو بند می زنم

براه می افتم

به امید دوم "تو"

که من آتیشم

نذار بمونم زیر خاکستر

طعم گس شراب نبودنت

جز با مزه ی "تو"

هواییم نمی کنه

دیگه وقت کتک خوردنه

خیلی زودتر از این حرفا باید این عنوان مطلب رو می ذاشتم. همون موقع که تصمیم به یه سری کارا گرفتم که روند حرکت زندگیم سبکتر بشه و هدفایی که دسترسی بهشون برام محال و غیر ممکن که نه ،با مشقت زیاد هم توو مقدمه ی وجوبشون هم توو فعلیتشون و هم توو وجود و استمرارش دچار مشکلاتی می شدم که باید تنها ادامه می دادم و حلشون می کردم که حل کردنشون محال و غیر ممکن بود.البته این تنهایی و ادامه دادن توو این سه چهار سال آخر زندگیم همیشه همرام بوده ،و کسایی که کنارم بودن سرگرم بازی زندگی خودشون بودن و الانم خدارو شکر می کنم که من و زندگیم ،زندگیشون نبودیم .

زندگی گاهی تا  اوج خوشی می برد بالا و گاهی تا عمق فاجعه می برد پائین که اصلاً دست خودت نبود بستگی به همراه و همپائی داشت که به سبب اون اتفاقایی برات می افتاد که تو هم از اون اتفاقا بی نصیب نبودی. تا اینکه تصمیم به سبک کردن گرفتم و این کار باید هرچه سریعتر انجام می شد و نباید تاخیر می افتاد که شروع مجدد زودتر انجام بشه و تصمیم های جدید عملی بشه و آماده بشم برای روزایی که پیش رو دارم .

روزایی رو که تصور می کردم روزای سختی بود ولی اندازه ش برام معلوم نبود و نمی دونستم این سختی قرار تا کجا بهم فشار بیاره ،فقط می دونستم دوران تنبلی و هرزگردی تموم شده و "دیگه وقت کتک خوردنه" . اماده شدن برای کنکور و قبولی توو رشته ی حقوق و آماده شدن برای یه دنیا مطلب نخونده که باید انجام بشه تا بتونم از لحاظ کاری موقعیت های بهتری از نظر جایگاه و مالی هم برای ادامه راه هم برای بازنشستگی پیدا کنم و الان که امتحانات ترم یک روو به پایان هست با دادن 5 تا امتحان که خدا رو شکر با نمرات خوبی پشت سر گذاشتم هنوز دوتا امتحان مونده و کلی راه نرفته و مطلب نخونده و امتحانای داده نشده پیش رومه که باید برای بهتر انجام دادنشون خودمو آماده کنم و ذهنمو از حواشی که کنارم می گذره محافظت کنم و دوم کار مغازه که توو این وضعیت این ارتباط گرفتن با مشتری های پدرم که از سالها پیش می شناسمشون و یه عده هم جدیدن ،مخصوصاً دیدن هر روزه ِ پدرم توو این تنهایی نمی ذاره که ذهنم مشغول مسائلی بشه که از تووش هیچی در نمیاد و تکرار مکررات اتفاقات گذشته س.

خدارو شاکرم که توو این یکسال آخر زندگیم از لحاظ مالی ،متلاطم نشد و این رو هم لطف خدایی می دونم که از شدت حضور ناپیداست که با تمام پیچ و خمهایی که می ده به جاهای خوب ختمش می کنه و الان که دارم به زندگیم نگاه می کنم چیزی جز توکل به خدا ،چیزی ندارم که حدود 15 سال پیش دستامو گذاشتم سر زانوهامو با یه یا علی توکل کردم به خدا تا شروع کنم . توو این 15 سال خیلی اتفاقا افتاد و خیلی چیزا عوض شد و هنوز از خدا می خوام کمکم کنه تا جایی وایسم که بهتر ببینمش و شاکرم که بهم فهموند "زندگی همه چیش قاطی" جدا کردن نداره ...!

به ما گفتند بازی کنید

گفتیم :با کی؟

گفتند: با دنیا.

تا خواستیم بپرسیم بازی چیه؟

سوت آغاز بازی رو زدن ،فقط فهمیدم "خدا" توو تیم ماست.

بازی شروع شد و دنیا پشت سر هم به ما گل می زد

ولی نمی دونم چرا هر وقت به نتیجه نگاه می کردم ،

امتیازا برابر بود.

توو همین فکر بودم که خدا زد به پشتم ،خندید و گفت:

نگران نباش ،توو وقت اضافه می بریم حالا بازی کن !

گفتم: آخه چطوری؟

بازم خندید و گفت: خیلی ساده ،فقط پاس بده به من ،باقیش با من...

پس...

الهی ،به امید تو. . .!

 

اصلاً یادت هست ،که نیستم؟

اینجا مردی ایستاده

و در دشت خشک روبرو

تشنه

چشم می راند

اینجا مردی ایستاده می نویسد

ورق می زند

بوسه بر چشمانت را

خیره بر اندام

مهو تماشا

و تو خرامان ،خرامان

می گذری

باران می بارد

مات

محو

و تاریک

می شوی

نقطه ،سرخط

ورق می زنم

بودنت

یا بهتر بگویم

جاماندنت

نیامدنت

نبودنت

و چمدان پر از آشغال(خاطره)های

ترک خورده

همانند گلدان پشت ویترین

ظاهری چشم نواز

و باطنی پر از

هرچه که در

آشیانه مان

نبود

با طعم تند فلفل

با بوی دیزی جا افتاده

چه طعم خوشیست

نبودنت

ولی

این کجا

و

آن کجا

و من همچنان بخاطرت

ایستاده بودم

بالای بالا

و هنوز هم

بالا می پرم در آینه

با اشک میای

با اشک می ری

طعمت چقدر شور شده

افعال طعمت

همه ماضی شده

ماضی بعید

ماضی خیلی بعید

خیلی خیلی بعید

کمی نزدیک تر بنشین

دلم برای یک

حال ساده

تنگ شده. . .!