رفته بودی که برگردی ،ای عشق... چقدر دیر کردی...!
هی نوشتم
پاک کردم
نوشتم پاک کردم
آپ نکردم
می دونی آخرین نفر قبل از خدایی که وقتی حالم خیلی خراب می شه بهش فکر می کنم.خودت نیستی ولی پروفت توو این هوای سرد و یخی برام مثل چایی داغ توو دستام می مونه(پروفتم که...).دوست ندارم چشمامو باز کنم و ببینم که نیستی .همین حسی که از نبودنت برام به یادگار گذاشتی تا آخر عمرم برام بسه. . .!تو فقط لطف کن نباش. . .!
.
رنج تمام سالهای دور از تو را ،خلاصه میکنم در چین و چروکهای صورتم،در موهای سپید شده ام و در قلبی که آنقدر سوخت تا در خاکستر خود سرد شد و مدفون .تمام شبهای بی تو بودن را ،در سیاهی شب پنهان میکنم ،لا به لای تمام ثانیه هایی که میگذشتند و درد نبودنت را ناخن میکشیدند بر وجودم .جای خالیت را جمع میکنم در سینه ام با هر بغضی فواره میزند و می پاشد بر در و دیوارها و همه را بازهم میسابم و پاک میکنم تا چشمانم بازهم سایه محو تورا وقتی راه میروی در خانه دنبال کند .
تمام حقیقت اون چیزی نیست که می بینی. چیزایی رو که میبینیم حتی تشخیصش هم برامون مشکله. یه جورایی مثل تابلوی لبخند ژکوند اون خدا بیامرز می مونه. نه می دونی داره بهت لبخند می زنه نه می دونی داره مسخره ت می کنه ،یا حتی درک این موضوع که به صلیب نکشیدنش بلکه صلیبشو خودش کشید. حقیقت چیزیه توو تاریکیه یه غارتار عنکبوت گرفته و انتخاب توئه که مشخص می کنه توو کدوم راه گام برداری ولی یادت باشه توو هر راهی که می ری خودتو گم نکنی و به طبیعت و قانوناش احترام بذاری وهرجا که قانون طبیعت رو بهم بزنی باید تاوان بدی .کِی یه شو فقط خودت می فهمی! ... روهان