رفته بودی که برگردی ،ای عشق... چقدر دیر کردی...!

توو این چند وقت

هی نوشتم

پاک کردم

نوشتم پاک کردم

آپ نکردم

می دونی آخرین نفر قبل از خدایی که وقتی حالم خیلی خراب می شه بهش فکر می کنم.خودت نیستی ولی پروفت توو این هوای سرد و یخی برام مثل چایی داغ توو دستام می مونه(پروفتم که...).دوست ندارم چشمامو باز کنم و ببینم که نیستی .همین حسی که از نبودنت برام به یادگار گذاشتی تا آخر عمرم برام بسه. . .!تو فقط لطف کن نباش. . .!

.

رنج تمام سالهای دور از تو را ،خلاصه میکنم در چین و چروکهای صورتم،در موهای سپید شده ام و در قلبی که آنقدر سوخت تا در خاکستر خود سرد شد و مدفون .تمام شبهای بی تو بودن را ،در سیاهی شب پنهان میکنم ،لا به لای تمام ثانیه هایی که میگذشتند و درد نبودنت  را ناخن میکشیدند بر وجودم .جای خالیت را جمع میکنم در سینه ام با هر بغضی فواره میزند و می پاشد بر در و دیوارها و همه را بازهم میسابم و پاک میکنم تا چشمانم بازهم سایه محو تورا وقتی راه میروی در خانه دنبال کند .

 

سایه ی موهات رو که تا شونه هات ریخته
صدای خنده هات که طعم خوش زندگیه
خاموشی دنیام رو
سکوت تمام این سالها رو
میریزم توو شعرام
تا یادم بمونه
برای دوباره دیدنت
باید زنده بمونم هنوز
تا گلگون شود از دیدار
این رخ زار و زردم .
باتو هستم هنوز
تا نفس باقیست. . .!

گفته بودم دوستت دارم