ای شهرزاد قصه های هر شب من
حرفهایی برای تو.....برای روزهایی كه عاشقت نخواهم بود
واژه ها همه فراری شده اند
لبهایم می خندد و دلم زار میگرید...
و دستانم خون آلود از دفن كردن عشق....
آه ...... ای آرزوی بر باد رفته كه شادمانی از بی خیالی ِ من....
آه ...... ای خوب ِخوابهای بی تکرار . ..
غمگینم می كند كُشتن ِحسی كه به تو داشتم
و شادمان میشوم از راضی بودن تو....
تو را به خدایی می سپارم که می داند دل من هزار بار بیهوده می گرفت
تا باز هم بماند...
کینه ای در دل ندارم صاف و شفافم چون زلال آب...
اما شاید اندکی خاکستری رنگ...
خاكستری ام....چرا كه هر زمان حسی را منطق و تعادل بخشیدم فراموشش كرده ام....
و صاف و زلالم ...چرا كه بارها وبارها تذكر دادم كه حس ِ من با ابزار منطقم خواهد مُرد...
می بینم وسكوت میكنم....می بینم و منطقی لبخند میزنم....می بینم و عشق
می كُشم تا شادمان باشی....
درد می كِشم و از درون می میرم و ضجه میزنم بر بالین عشقی كه آگاهم نفس های آخر
را می كِشد....اما كنار تو لبخند میزنم و نقاب بی تفاوتی به چهره میزنم تا تو راضی باشی
افسوس....................
خــداحــافــظ روزهــای دیـــوانــگــی ...
واژه ها همه فراری شده اند
لبهایم می خندد و دلم زار میگرید...
و دستانم خون آلود از دفن كردن عشق....
آه ...... ای آرزوی بر باد رفته كه شادمانی از بی خیالی ِ من....
آه ...... ای خوب ِخوابهای بی تکرار . ..
غمگینم می كند كُشتن ِحسی كه به تو داشتم
و شادمان میشوم از راضی بودن تو....
تو را به خدایی می سپارم که می داند دل من هزار بار بیهوده می گرفت
تا باز هم بماند...
کینه ای در دل ندارم صاف و شفافم چون زلال آب...
اما شاید اندکی خاکستری رنگ...
خاكستری ام....چرا كه هر زمان حسی را منطق و تعادل بخشیدم فراموشش كرده ام....
و صاف و زلالم ...چرا كه بارها وبارها تذكر دادم كه حس ِ من با ابزار منطقم خواهد مُرد...
می بینم وسكوت میكنم....می بینم و منطقی لبخند میزنم....می بینم و عشق
می كُشم تا شادمان باشی....
درد می كِشم و از درون می میرم و ضجه میزنم بر بالین عشقی كه آگاهم نفس های آخر
را می كِشد....اما كنار تو لبخند میزنم و نقاب بی تفاوتی به چهره میزنم تا تو راضی باشی
افسوس....................
خــداحــافــظ روزهــای دیـــوانــگــی ...
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۲/۰۱ ساعت توسط محسن چراغی
|
تمام حقیقت اون چیزی نیست که می بینی. چیزایی رو که میبینیم حتی تشخیصش هم برامون مشکله. یه جورایی مثل تابلوی لبخند ژکوند اون خدا بیامرز می مونه. نه می دونی داره بهت لبخند می زنه نه می دونی داره مسخره ت می کنه ،یا حتی درک این موضوع که به صلیب نکشیدنش بلکه صلیبشو خودش کشید. حقیقت چیزیه توو تاریکیه یه غارتار عنکبوت گرفته و انتخاب توئه که مشخص می کنه توو کدوم راه گام برداری ولی یادت باشه توو هر راهی که می ری خودتو گم نکنی و به طبیعت و قانوناش احترام بذاری وهرجا که قانون طبیعت رو بهم بزنی باید تاوان بدی .کِی یه شو فقط خودت می فهمی! ... روهان