حرفهایی برای تو.....برای روزهایی كه عاشقت نخواهم بود

واژه ها همه فراری شده اند

لبهایم می خندد و دلم زار میگرید...

و دستانم خون آلود از دفن كردن عشق....

آه ...... ای آرزوی بر باد رفته كه شادمانی از بی خیالی ِ من....

آه ...... ای خوب ِخوابهای بی تکرار . ..

غمگینم می كند كُشتن ِحسی كه به تو داشتم

و شادمان میشوم از راضی بودن تو....

تو را به خدایی می سپارم که می داند دل من هزار بار بیهوده می گرفت

تا باز هم بماند...

کینه ای در دل ندارم صاف و شفافم چون زلال آب...

اما شاید اندکی خاکستری رنگ...

خاكستری ام....چرا كه هر زمان حسی را منطق و تعادل بخشیدم فراموشش كرده ام....

و صاف و زلالم ...چرا كه بارها وبارها تذكر دادم كه حس ِ من با ابزار منطقم خواهد مُرد...

می بینم وسكوت میكنم....می بینم و منطقی لبخند میزنم....می بینم و عشق

می كُشم تا شادمان باشی....

درد می كِشم و از درون می میرم و ضجه میزنم بر بالین عشقی كه آگاهم نفس های آخر

را می كِشد....اما كنار تو لبخند میزنم و نقاب بی تفاوتی به چهره میزنم تا تو راضی باشی

افسوس....................

خــداحــافــظ روزهــای دیـــوانــگــی ...