چقدر بدم ... نباشی؟
و این دنیا اینقدر جا داره که بی هم بهترین لحظات رو بگذرونیم
مگه چندبار به دنیا میام
که بخوام با دروغ و ترس از دور زده شدن
و صدمه دیدن بخوام زندگی کنم
مگه چندتا بچه می خوام که تربیت درستشون بتعث افتخارم بشه
در حالیکه مادرشون اصلاً آدم موجهی نیست
و با یه دنیا مشکل اخلاقی و عاطفی و ارتباطی
بخواد یه نفر و مثل خودش بزرگ کنه
در حالیکه خودشم کپی برابر اصل یکی دیگه س
اینجاست که تصمیم میگیری و به زبون میای که:
چقدر بدم تا تو مادر بچه م نباشی؟
کشتن احساسات توو این چند سال آخر برام خیلی سخت بود
اینقدر سخت بود که به انتخاب خودم سرکوفت می زدم
ولی انتخابم بود
و خونه م حریم امن من بود
آدم حریم خونه شو جایی باز نمی کنه
آدم انتخاب خودشو توف سربالا نمی ندازه پیش مردم
آدم تشت بی حیائی شو توو محل داد نمی زنه
آدم خیلی کارا نم یکنه بخاطر انتخابش
و آدمی که روزی بهش علاقه داشت و بهش عشق می ورزید
می دونی؟
اینا موجای منفیه که جلوی حس عاشقانه ِ آدم رو نسبت به خیلی چیزا می گیره
و نمی ذاره دوباره شروع کنی
عشق به طبیعت و اطرافیانت
لازمه عبور از این زندگیه
با حذف دوست داشتن
و عشق ورزیدن
یه چیزی توو زندگیه آدم کمه
اینو من توو زندگیه آدمی دیدم که
نه تعهدی نسبت به زندگی داشت
نه بزندگیش راش مهم بود
نه من
و نه حس و حال خونه
بخاطر همین این آخریا
در مقابل تمام حرکتای ناشایست اون سکوت می کنم
ﺳﮑﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ...
ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺗﺎ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﻗﻀﺎﻭﺕ
ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﺸﺎﻥ ,ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﺴﺘﻢ ﺑﺮﻭﻧﺪ
ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﻧﯿﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺍ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ
ﺧﯿﺮﻩ ﻧﮕﺎﻫﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﻣﮕﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻬﻢ ﺍﺳﺖ ,ﺩﺭﺳﺖ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ
ﺍﺫﻫﺎﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
ﻭﻗﺘﯽ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺑﯽ ﺧﺒﺮﻧﺪ ...
ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﮔﺎﻧﺪﯼ ﺧﻄﺎﺏ ﮐﻨﻨﺪ ﯾﺎ
ﻫﯿﺘﻠﺮ...
ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﭘﺮﻭﺭ ﺍﺳﺖ
ﺗﻮ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﻤﺎﻥ
ﺗﻮ ﭘﺎﯼِ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯾﺖ ﺑﻤﺎﻥ
ﻣﺮﺩﻡ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ
ﺣﺮﻑ ﺑﺎﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﻣﯽ ﻭﺯﺩ ﺩﺭ ﻫﻮﺍ
ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺭﺗﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡِ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ
ﺑﺎﻭﺭ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﯾﮏ ﭼﻬﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽِ ﻧﺎ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ
ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﻣﻌﻨﺎﯼِ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﻔﻬﯿﻤﺪ
ﺑﺮ ﺭﻭﯼِ ﻋﺸﻖ ﺧﻂ ﻧﮑﺶ
ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮ
ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺮﺍﯼِ ﺩﺍﺷﺘﻨﺶ
ﺁﻏﻮﺷﺖ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ
ﺩﻧﯿﺎ
ﺧﻮﺏ , ﺑﺪ؛ ﺯﺷﺖ؛ ﺯﯾﺒﺎ
ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺗﻮ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺵ
ﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻤﺎﻥ
ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻧﺖ
ﻫﺮ ﺭﻫﮕﺬﺭِ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﺪ
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﺪ
ﻭ ﺯﯾﺮِ ﻟﺐ ﺑﮕﻮﯾﺪ :
ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻋﺸﻖ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽشود
ولی امان از مردم گندم نمای جو فروش
تمام حقیقت اون چیزی نیست که می بینی. چیزایی رو که میبینیم حتی تشخیصش هم برامون مشکله. یه جورایی مثل تابلوی لبخند ژکوند اون خدا بیامرز می مونه. نه می دونی داره بهت لبخند می زنه نه می دونی داره مسخره ت می کنه ،یا حتی درک این موضوع که به صلیب نکشیدنش بلکه صلیبشو خودش کشید. حقیقت چیزیه توو تاریکیه یه غارتار عنکبوت گرفته و انتخاب توئه که مشخص می کنه توو کدوم راه گام برداری ولی یادت باشه توو هر راهی که می ری خودتو گم نکنی و به طبیعت و قانوناش احترام بذاری وهرجا که قانون طبیعت رو بهم بزنی باید تاوان بدی .کِی یه شو فقط خودت می فهمی! ... روهان