به یاد آن گذشته...
مثل همیشه
مثل خیلی وقتای دیگه
مثل خیلی از راه ها
مثل خیلی از برنامه های كوهنوردی
بازم هیچی معلوم نیست
و تنها امید به درست حركت كردن دارم
و اینكه هدف از این كار توو مسیرم گم نشه
چون همون موقع س كه به بی راهه می رم
یاد فیلم بید مجنون افتادم
همون موقع كه خدا چشمای پرویز پرستوئی رو دوباره بهش داد
و اون ....
به داده و نداده ت شكر
و ممنون از این حسی كه تووم كاشتی
و نذاشتی كنج خونه از زیادی سر به مهرت نشونه دار بشم
كه من سجاده مو توو راه شن زاری پیدا كردم كه عمق كویرت توو چشام جا شد
قنوت من دستای پر برفم بود كه از تشنگی جز خوردنشون چاره ای نداشتم و با هر گاز زدن به برفت حواسم بود ،كه حواست بهم هست
ركوع من موقعیه كه وقتی با یه چوب خشك عشق به تو رو از كفش توو پام پاك می كنم كه همه پا در گل و لای می كنن و ما پا در عشق
راز و نیاز و عشق بازی با تو گاهی عرق چكونمون می كنه كه حرم نفسامون حكم باد خنك نسیم اول صبحت رو برامون داره.
همیشه كمك كردی
همیشه جاری بودی
و گاهی با لگد زدن به سنگی جاری بودنت رو از زندگیمون دور می كنیم
برای تمام كارهایی كه تو رو از خودم رنجوندم عذر می خوام
و ازت می خوام به رحمانیتت منو ببخشی
چون اگه نبخشی
خدای دیگه ای ندارم تا عذر به درگاهش ببرم.
تمام حقیقت اون چیزی نیست که می بینی. چیزایی رو که میبینیم حتی تشخیصش هم برامون مشکله. یه جورایی مثل تابلوی لبخند ژکوند اون خدا بیامرز می مونه. نه می دونی داره بهت لبخند می زنه نه می دونی داره مسخره ت می کنه ،یا حتی درک این موضوع که به صلیب نکشیدنش بلکه صلیبشو خودش کشید. حقیقت چیزیه توو تاریکیه یه غارتار عنکبوت گرفته و انتخاب توئه که مشخص می کنه توو کدوم راه گام برداری ولی یادت باشه توو هر راهی که می ری خودتو گم نکنی و به طبیعت و قانوناش احترام بذاری وهرجا که قانون طبیعت رو بهم بزنی باید تاوان بدی .کِی یه شو فقط خودت می فهمی! ... روهان