قشنگه...

کمی نزدیکتر
تا چشمهایت را با بوسه
نذر لبهایم کنم
تک بوسه من
بازیگوشی افکارتو
دستانت بر سینه ام
ببین چگونه مرا به اندکی قانع کرده ای
به اندکی از دریای وجودت
لبخندی و بوسه ای

..

خیلی وقتا توو اون گیرو دار بابام هم صحبتم می شد و مثل همیشه که یه هوئی سر صحبتو باز می کنه یه دفعه می گفت: خدا شاید بنده شو چندین سال توو تنگنا بذاره ولی آخرش عوضشو در میاره و زندگیشو راحت می کنه تا آخر عمرش راحت زندگی کنه. پیش خودم فکر می کردم که یعنی چی این همه سختی ،استرس و فشار بعدش راحتی؟ این بالا پائین شدن یه خرده برام غیر قابل هضم بود ولی بهش عادت کرده بودم. همیشه توو بهترین شرایط یه دفعه همه چی عوض می شد یا توو بدترین شرایط بهترین حالت برام اتفاق می افتاد .

آخرشم یه آدم احساسی مثل من یه هو یه نفرو جلوش بذارن مثل خودش تا بفهمه کاراش چقدر خوب یا بد بوده و یا اینکه کجاها زیاد خرج کرده و باخته . اما این آئینه که هر روز داره تصویرش برام واضح تر می شه رو دوست دارم ،یه جورایی خودمه ،همون حرکات همون حس ... و گاهی از دست این همه احساس کلافه می شم خسته می شم که بسمتم میاد ... همون موقع یاد خودم می افتم و کارام و عکس العمل هایی که نتیجه ی خوبی نداشت و از طرفی گفتم که "خودم و اخلاقم باهامه و روبروم" اگه نقضش کنم خودم ،خودمو نقض کردم اونوقت اون همه حس قشنگ گذشته که تجربه ش فراموش شده یا نشده می ره زیر سئوال .

خودمو دوست دارم با تمام کلافگی و بی حوصله شدن فقط امیدوارم منم فرصت ابراز داشته باشم چون هر وقت میام کاری کنم اون زودتر پیش قدم شده و من یاد خودم می افتم و به کارام نگاه می کنم و دوست ندارم این حس قشنگ از طرف اون خدای نکرده خراب بشه .

هشت واحد ترم تابستون برداشتم .آخر ماه هم باید جابجا بشم. اداره و کار بابا ... باید ورزش رو هم دوباره بیارم توو برنامه م. خیلی وقته که وقت کتک خوردن شروع شده ولی مزه ی خیلی چیزا عوض شده.

طعم گس اولین بوسه ت

طعم شیرین نگاه ت

طعم حُرم بازدم ت

طعم گرم همراه با شوری تنت

طعم پنجه توو پنجه شدن و بازکردن دستات

چسبوندنت به دیوار

چشما بسته

نفسا حبس

فقط

گزگز لب

نرمیه تن

از پشت خاکریز

شروع می کنم

دستور از بالا اومده

پیشروی بسمت "تو"